تبليغاتX
یاس زخمی

یاس زخمی

به نام روشنایی بخش دل ها

سلام.   

بالاخره من کارناممو گرفتم. بد نبود. چون می تونست بدتر از این هم باشه. اما تو دو تا از درسای عمومی نمره مو کم دادن. اعتراض نوشتم اما نمی دونم فایده ای هم داره یا نه. حالا امتحان های امسال که گذشت اما شنیدم از شانس کچل ما مثل اینکه پیش دانشگاهی هم نهایی شده. چقدر ما بیچاره ایم. مثل موشای آزمایشگاهی. اصلا کی پیشنهاد حذف کنکورو داد؟ آخه بعضیا با خودشون چی فکر می کنن؟ با وجود آزمونی مثل کنکور حق کلی ها ضایع می شد و گاهی هم سوالا لو می رفت. حالا اینجوری نه تنها بهتر نشده که مطمئنا پارنی بازی هم خیلی بیشتر می شه. تازه استرس یک ساله ی کنکور سه ساله می شه. مثل اینکه تو کشور ما هیچی نمی خواد درست شه!!!!!!!!!!    

بی خیال. چند وقت پیش من رفتم و نوار آریان 4 رو خریدم. خیلی خوشکله. اسمش "بی تو با تو" ه. تازه یه خواننده مهمون هم دارن. اسمش "کریس دی برگ" ه. یه خواننده ی معروف اروپایی. خیلی صداش قشنگه. آهنگی که ساخته هم خیلی نازه. تازه چند وقت پیشم آورده بودنش ایران. سعی کرده بودن باهاش کنسرت برگزار کنن اما نمی دونم تونستن یا نه. بهتون پیشنهاد می کنم این نوار رو حتما بخرید و گوش بدید.    

 

بی تو با تو

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:50 توسط عطیه_ح |


سلام دوستان.

داشتم فکر می کردم چقدر ما گاهی اوقات ناشکری می کنیم. به خاطر مشکلات کوچولو به زمین و زمان گلایه می کنیم. حتی گاهی وقتا خدا رو هم فراموش می کنیم. اما اگه گاهی بریم و از نزدیک کسایی رو که آرزوشون اینکه بتونن مثل ما براحتی و بدون کمک هیچ چی راه برن، بدوئن و هر کار دوست داشته باشن انجام بدن اونوقت  می فهمیم خدا چه لطف بزرگی در حق ما کرده و ما ...

ای آدرس زیر آدرس ثبت نام برای عوضیت در انجمن اهداء عضوه. شما می تونید با ثبت نام تو این سایت اعضای بدنتونو که یه هدیه ی الهیه به همنوعانتون هدیه کنین.

بعد از مدتی کارتش براتون فرستاده می شه.

یاحق 

http://www.iran-ehda.com/signin/signup.asp

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:30 توسط عطیه_ح |


سلام.

امروز یه روز از پایان امتحانام گذشته. از بیکاری نمی دونم چی کار کنم. هنوز هیچی نشده حوصله ام سر رفته. البته این پیامد فقط گریبان منو نگرفته. امروز که با دوستام تماس داشتم متوجه شدم اونام مثل منن!!!!!!!!!  

جاتون خالی دیروز به همراه خانواده رفتیم سینما فیلم "زن ها فرشته اند". خیلی باحال بود. بعد مدت ها یه فیلمی تو سینما دیدم که خدایی قشنگ بود. بهتون پیشنهاد می کنم برید ببینید.

راستی یه خواهشی ازتون داشتم. یه مشکلی دارم ازتون می خوام برام دعا کنید. ممنون.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:56 توسط عطیه_ح |


و..............................




سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...

بالاخره من برگشتم........................

حالتون خوبه؟ دماغتون چاغه؟ آخ که نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود. بالاخره تموم شد. چی؟ امتحانا دیگه. حالا بگذریم از اینکه سطحش چه جوری بود و من چه طوری دادمشون. ولی هر چی بود گذشت. ان شاءالله به خیر گذشته باشه!!!!!!!!!!!!!

بی خیال بابا. واای ... نمی دونید چقدر حرف برای گفتن دارم. نمی دونم از کجا شروع کنم.

راستی اول بگید ببینم دلتون برای من تنگ شده بود؟ در نبود من چی کار می کردید؟ آخخخخخخخخخخی ... عیب نداره. من برگشتم و قول می دم که دیگه تنهاتون نذارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (ته اعتماد به نفسی!!!)

البته من که همچینم شماها رو تنها نذاشته بودم. بهتون سر می زدم.

...

جاتون خالی تو این مدت یه ماهه دو بار اینترنتم به دلایل مختلف قطع شد. اولین بار کارتم تموم شده بود. اما مامان جونم از اون جایی که منو خوب می شناسه و می دونه با وجود اینترنت دیگه درس و امتحان هوتوتو!! نمی ذاشت کارت بخرم. من هرچی ازش خواهش می کردم و ریش گرو می ذاشتم و هزار جور قول می دادم ولی بازم نه، فایده ای نداشت. حتی خواهر بیچارمم به خاطر من دستش از اینترنت کوتاه بود. تا اینکه بعد اولین امتحان متوجه شدم 5 ساعت بعد از هر امتحان پاسخنامش تو اینترنت می آد. منو می گی ... چون که مامانمو خوب می شناسم همین موضوع رو علم کردمو مامان رو مجبور کردم به بهانه ی گرفتن پاسخنامه از اینترنت کارته رو برام بخره. مامان بیچارمم خرید اما ازم قول گرفت که فقط برای همین کار ازش استفاده کنم. منم گفتم باشه اما خودتون بهتر از من معنی این باشه ها رو می دونید!!!!!!!!!

اما دفعه ی دوم که همین هفته ی پیش بود کامپیوتر یهو قاط زد. یه دفعه که connect بودیم یهو اینترنت قطع شد و اخطار داد که: "there was no dial tone"!!!!!!!!!! این جوریشو دیگه ندیده بودم. تا چند ثانیه پیشش به راحتی وصل می شدم اما یهو این اخطارو می داد. جلل الخالق!! بی چاره خواهرم بعد چند سال و اندی می خواست وبلاگشو آپ کنه و یک ساعت وقت گذاشت تا صفحه آرایی کنه!!! که این اتفاق افتاد. کلی دلم براش سوخت. البته بعدا متوجه شدیم سیمش از وسطا پاره شده!!!!!!!!!

.

.

ها... راستی تو اون پنج روز تعطیلی چی کار کردین؟ خوب حظشو بردین؟ من که بعدش امتحان هندسه داشتم البته دو روزش رو رفتیم بیرون شهر مثلا تفریح. ولی اینقدر من غر زدم که همون دو روزو به همه کوفت کردم!!!!!!!!!!!!!!

اما فکر کنم شما حسابی بهتون خوش گذشته باشه. به خصوص اینکه رفته باشین وطنتون پیش مامان اینا!!!!

شاید باورتون نشه!!!! (تأثیرپذیری از تلویزیونه دیگه نمی شه کاریش کرد) ولی امتحانام تموم شد. جاتون خالی امروز قرار بود بعد از امتحان مامانم اینا بیان دنبالم بریم خرید. قرار شد من تو ایستگاه منتظرشون باشم. اما چشمون روز بد نبینه. نزدیک یک ساعت و نیم تو ایستگاه منتظر موندم. داشت اشکم در می اومد. که یکی از دوستام که خیلی وقت پیشش ازم جدا شده در نقش یک فرشته ی نجات حاضر شد و من و دید و از تنهایی درم آورد وگرنه معلوم نبود....

...

خوب خیلی سرتونو درد آوردم. بقیشو می ذارم برا دفعه ی بعد که هم من حرفی واسه گفتن داشته باشم و هم شما سردرد نگیرید.  

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:11 توسط عطیه_ح |


سلام.

این سلام من با بقیه ی سلام هام یه کم فرق داره. سلامی که یه خداحافظی یه ماهه پشتشه.

آره دارم می رم. آخه چاره ای ندارم. امتحانام داره شروع می شه. باید برم پبشواز. امتحان نهایی دارم. شما بهتر می دونید که این امتحانا تأثیر مستقیم تو کنکور داره.

بگذریم نمی خوام این وداع یه ماهه رو با این چیزا خرابش کنم. چند روزه دارم فکر می کنم چی بنویسم و چه جوری خداحافظی کنم.

تا اینکه یه کتاب تو قفسه کتابام دیدم. یه کتاب که یکی از عزیزترین دبیرام بهم هدیه دادش. خیلی دوسش دارم. هم دبیرمو هم کتابه رو. خیلی با کتابه انس گرفتم. با خودم گفتم که چه خوبه که شما عزیزان رو هم با خودم شریک کنم.

اول می خواستم یکی از مطلباشوکه درباره ی پیامبر(ص) بنویسم. خیلی قشنگ بود اما چون طولانی بود گفتم شاید حوصله نکنین بخونینش. یکی دیگه رو راجع به امام علی (ع) نوشتم.

حتما بخونینش خیلی لذت می برین. اون وقت شما هم خواهان می شید که این کتاب "خدا خانه دارد" رو داشته باشید و حالا ...

 

حراج گنج

·  روی شیشه نوشته " قیمت ها شکسته شد" ما پشت ویترین صف می کشیم تا شاید کلاهی  یا پیراهنی را ارزانتر از آن چه می ارزد بفروشند. صف می کشیم و نوبت می گذاریم. هول می زنیم. از هر کدام دو تا می خریم برای روزهای مبادایی که اصلا نمی آیند.

·  مردی گنجی را حراج کرده است. گنجی را بی بها می فروشد. گفته لازم نیست چیزی بدهید یعنی اگر گفته بود لازم است ما چیزی درخور این معامله نداشتیم. گفته فقط ظرف بیاورید ظرف!

حجمی که در آن بشود چیزی ریخت. گنجایش گنج. هیچکس نمی آید. هیچکس صف نمی بندد. مرد فریاد می زند: "کَیلاً بِغَیرِ ثمنٍ لَو کانَ لَه وعاء؛ بی بها پیمانه می کنم اگر کسی را ظرف باشد." و ظرف نیست و گنجایش ظرف در هیچکس نیست.

ما از کنار این حراج بزرگ خیلی ساده می گذریم و می دویم سمت جایی که جورابی را به نصف قیمت معمولش می فروشند. ظرف های ما این دل های انگشتانه ای است. چی در آن، جا می شود که او بخواهد بی بها به ما ببخشد؟

ما به اندازه یک پیاله گندم عشق هم جا نداریم. کف دستی دانایی اگر در ما بریزند پر می شویم. سرریز می کنیم و غرور از چشم ها و زبان هامان بیرون می تراود.

با ما چه کند این مرد که گنجی را حراج کرده است؟

·  گم شده ایم. سرگردان در کوچه های زمین نشانی در دست، مبهوت، به تمام درهای بسته نگاه می کنیم. هیچ کدامشان شبیه دری نیستند که ما گم کرده ایم. شبیه جایی نیستند که روزی از آن راه افتادیم و حالا دلمان می خواهد به آن برگردیم. مرد ایستاده کنار دیوار کوچه. ما گیج و سردرگم از کنارش رد می شویم. دستمان را می گیرد. یک لحظه چشم در چشم می شویم. می گوید: "کجا؟" می گوییم: "رهامان کن! پی جایی می گردیم." می گوید: "من بلد راهم پی ام بیایید، می رسانمتان" می گوییم: "نه خودمان می گردیم، خودمان می یابیم." می گوید: "این کوچه زمین است. نشانی شما اصلاً مال این طرف ها نیست " مکث می کند. زیر لب می گوید: "من به راه های آسمان داناترم تا به راه های زمین" "فَلانَا بِطُرقِ السماء اَعلَم مِنّی بطُرُقِ الرض"

ما می گوییم "نه، گمشده ی من همین جا لابه لای آدم های زمین است." از کنارش می گذریم باز گم می شویم بیشتر از قبل.

·  می گوید: "پیش از آنکه بروم سؤالی بپرسید" ما می خندیم "سؤال؟" کی حوصله دارد چیزی بپرسد. ما همه چیز را می دانیم. ما این قدر با این خاک پست هم عیار شده ایم که همه ی فراز و فرودهایش را می شناسیم. همه ی تپه ها و دره ها را. مرد می پرسد: "مگر همه جهان همین خاک است؟" می گوییم "برای ما بله" و تا بخواهد چیزی بگوید می خندیم. یکی مان به مسخره می گوید "تو اگر دانایی موهای سر مرا بشمار" و چشم های مرد به اشک می نشیند.

·  مرد خبر بزرگ است. نبأ عظیم. و ما عادت داریم خبرهای بزرگ را تکذیب کنیم و دل ببندیم به خبرهای کوچک. به این که امروز چی ارزان شده؟ یا در کدام اداره میز می دهند یا ... ما خبر بزرگ را تکذیب می کنیم. علی را. نبأ عظیم را باور نمی کنیم و علی مجبور می شود نفرینمان کند. چه نفرینی! خدایا مرا از این ها بگیر. از این بالاتر نمی شد چیزی گفت. مردمی که بودن او را نمی فهمند باید به نبودنش گرفتار شوند. می گوید: "خدایا من از این ها خسته ام، این ها از من. مرا از اینها بگیر" و ما تا ابد، در تاریکی بعد از این نفرین دست و پا می زنیم.

...

والسلام.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:24 توسط عطیه_ح |


سلام.

نه به اون موقع که چند روز به وبلاگم سر نزدم نه به حالا که دوتادوتا آپ می کنم. دیگه درسه و هزار دردسر ( حالا هر کی ندونه فکر می کنه من از 24 ساعت شبانه روز 23 ساعتشو درس می خونم. ( اون 1 ساعتم برای کارای ضروریه)) نه بابا خودمو که بکشم به زور دعوای مامان و ترس از ضایع شدن جلوی معلم ها و صد البته جلوی دوستان گرام کلهم می شه 3 ساعت تازه اگه زور بزنم.

بگذریم حالا که امتحانات نهایی عزیز در پیشه و منم وقت نمی کنم به وبلاگم سر بزنم از شما عزیزان دعوت به همکاری می کنم. چی؟ توی درس خوندن؟ نه بابا کی خواست درس بخونید تصمیم دارم یکی رو استخدام کنم (البته ایشون بالای سر ما جا دارن) که در نبود من نذاره که چراغ وبلاگم خاموش بمونه!!!!!! آخی دلم برای خودم سوخت. البته حتما باید از شرط های زیر حداقل سه تای اولو داشته باشه!!!     

شرایط استخدام:

1-     خوش تیپ!!!

2-      باحال 

3-      در صورت امکان مجرد!!!!!!!!

4-     ا... ببخشید دارم بی راهه می رم!!!!!! از وبلاگ چیزی سرش بشه

5-     مثل خودم خوشکل بنویسه ( به این می گن اند اعتماد به نفسی!!)

6-     خودش وبلاگ نداشته باشه

7-     بلد باشه ای میل بزنه!!!!!!!!

8-     بی کار باشه

9-     ...

آخری رو خالی گذاشتم تا انتخابم زیادی محدود نشه!!!!!!!!!!!!!!!

اگه همچین آدمی سراغ دارید خبر بدید!!!!!!! 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:21 توسط عطیه_ح |


ااااا..... خب چرا زودتر نگفتید. ناسلامتی این همه راه ارتباطی براتون گذاشتما. اگه به خودتون زحمت می دادین اونوقت دیگه مجبور نبودین اینقدر چشماتونو ریز کنین و مطالب منو بخونین. مایه اش یه پیام بود. کافی بود بگین خیلی وبلاگ قشنگی داریا ولی فونت مطالبت یه کم ریزه همین. یاد گرفتین؟!!!!!!! عیبی نداره بخشیدمتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (سنگ پای قزوین ساخت ژاپن!!) 

هفته ی معلم امسالم برای خودش ماجرایی شده بودها. حتی ما روی بادکنکاش رو هم سفید کردیم و از خجالتشون در اومدیم. بیچاره ها شدن دست مایه ی چند تا دانش آموز ... که امسال سال آخره که در کنار هم خوشن و از سال دیگه باید بشینن خونه و مثل ... درس بخونن (چه مطلب تابلویی چه همه سانسوری داره!!)

اینم عکس اون بادکنک بدبخت!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

راستی ممنون از کسی که آدرس این آدمکای بامزه رو بهم داد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:3 توسط عطیه_ح |


سلام. چه طورید؟ می دونم از دوری من خیلی ناراحت بودید و تو این یکی دو روزه ۲۰ کیلو لاغر کردید!!!!!!!! اما انتظارها به پایان رسید و من بازم اومدم. جاتون خالی امروز ما توی مدرسه برای یکی از دبیرهای گلمون (آقای الهامی نیا دبیر زبانو می گم) جشن داشتیم. خیلی خوش گذشت گاهی با خنده و گاهی با گریه بگذریم. این زیر ای میل وبلاگمه. می تونید نظرهای خصوصی و محرمانه تونو!!! برام بنویسید. (مثلا اگه می خواید به وبلاگ بد و بیراه بگید ولی روتون نمی شه!!)

yase_zakhmi@yahoo.com

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:52 توسط عطیه_ح |


گاهی اوقات آدم ها یه کارایی می کنن. که بعدا پشیمون می شن و اونوقته که باید حسرتشو بخورن. مثل خود من. امروز یه سوتی دادم که خیلی پشمون شدم. نمی دونم چرا انجامش دادما ولی الآن اینقدر پشیمونم که حد نداره. امیدوارم که بخشیده بشم.

این جور وقت هاست که ما آدم ها قدر گذشت رو می فهمیم. گذشت یه فرصته نه برای اون کسی که ما ازش می گذریم بلکه بیشتر برای خودمون. به این که گاهی هم به این فکر کنیم که دوستی ها چه زیباست .....

 

 

به یاد من باش....

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3 توسط عطیه_ح |


گاهی اوقات نوشتن برای کسانی که دوستشان داریم سخت است. برای انسان هایی که تمام وجود خود را صرف آموختن رسم آدمیت می کنند. آدم ساختن کار ساده ای نیست که من و تو بتوانیم از پس آن بر بیاییم. صبر زیاد می خواهد، دلسوزی می خواهد، از خود گذشتگی می خواهد. باید راه بلد باشی. باید قید وجود خود را بزنی باید چون شمع آب شوی و بی صدا تمام شوی اما با این وجود شیرینی همین آدم کردن هاست که که چنین انسان هایی را سر پا نگه داشته و جرئت خطر کردن و پا در این راه گذاشتن را به آن ها می دهد.

صدای حرکت گچ روی تخته مثل موسیقی دلنوازی است برای آن ها. همهمه ی بچه ها... کتاب ها و دفترهایی که پر می شود از حرف های آن ها. طنین صدای پایش که در راهرو قدم بر می دارد هنوز گوش جانم را می نوازد.

... و چه شیرین است وقتی که این زیبایی ها با مهر و محبت مادرانه همراه شود.

و تو ای معلم زندگی من

مادرم

دوستت دارم.

این نوشته رو تقدیم می کنم به مادر عزیزم که معلمی رو انتخاب کرد تا روشنای راه من وتو باشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:42 توسط عطیه_ح |